یادمه تو کوجه های پایین شهر اون  ایوم قدیم  آخر های تابستون ذغال میخریدند برای کرسی زمستونشون ذغال را می شستند تو الک، درشت هاشو  را سوا میکردند و ریز ها را مثل کوفته با دست شکل میدادند، از ذره اش نمیگذشتن چون هم پول بالاش رفته بود وهم زمستون به دادشون میرسید بعدش نوبت خشک کردن ذغال بود روی پشت بوم خونه ها ، یه دست سیاه میشد بام خونه آدما، اما سیاهی اون معنی خوشبختی سر سیاه زمستون بود ...
جبعه های گوجه فرنگی که می اومد  ، دیگهای بزرگ را از انباری در میاوردند و گوجه ها میرفت تو دیگ با یه عالمه نمک و له میشد و یه دوروزی میموند تا آماده باشه بره رو آتیش و بشه رب صل علی خوش آب و رنگ، یه شب باید رو اتیش غل  میخورد و مراقبت میخواست تا ته نگیره و نسوزه همسایه ها دور هم اون شب تا سحر بیدار میموندند و قلیون چاق شده و بوی رب خام تا صبح تو فضا می پیچید ... 
 قبل ماه رمضان هم خونه تکونی میکردن همه ،درست مثل خونه تکونی قبل عید نوروز ...همه جا ترگل و ورگل آماده میشد برای فرداهایی که منتظر اومدنش بودند !!

چی شد من رفتم اونقدر دور دستها؟
با یه باد تند زمین پر شد از برگهای زرد و نارنجی ،یه نگاه به درختهای رویروی دانشکده کردم همین دیروز سبز سبز بودند هنوز اندر خم خزون زودرس بودم که بارون گرفت چه بارونی !!!احساس سرما پیچید تو درونم  زدم بیرون و خودمو  رسوندم خونه .. مثل بید لرزیدن  و بعدش چند تا عسطه  و به همین سادگی سرماخورده بودم  . دلم کرسی خواست ، بوی ذغال  و یه لیوان چای داغ با یه عالمه توت خشک  و دست مهربون پدر بزرگ رو که قشنگترین قصه هاشو  که برای یه همچی لحظه ای نگه داشته بود ...

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()