خوابم دیدم در دشت مغانم

بهار هست و عطر گلها مست میکند مرا

باد در دشت می پیچید و صدایی را می آورد  با خود

که میخواند مردی  آذزی در دور دستها  به نوایی حزین

که بگویید کجاست یار من ؟

که  بی تابم  در این بهار  میان این همه گل ،

 ای باد رحمی کن به حال این خسته دل

در دشت  که می روی  به محبوب من که می رسی به او بگو

گل من ، نازنین نگار ، بیا که بی عطر تو، خزان است بهار من...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()