از اون غروبهای لعنتیه که بد جوری دلت میگیره و میخوای سر بکوبی به دیوار ، حس میکنی خیلی نزدیکته اما داره دور از چشمت دار تماشات میکنه ... میخوای داد بزنی بگی: لعنتی من که دارم ترا تنفس میکنم واسه چی تمومش نمیکنی؟ تا کی آخه سگ مصب ؟ میخندی، نمیخوای گریه هات را ببینه اما اگه این هق هق بی موقع بذاره ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()