تو ایستگاه ایستادم

   نگاهم سرگردون میشه  بین زمین و آسمان باد تندی میاد و برگهای زرد و نارنجی و قرمز را که روی زمین را پوشانده بود از جا میکنه و تو هوا سرگردون به هر طرف میکشونه ، آسمون ابری و خاکستری  ... دلم تنگ میشه خیلی تنگ، یه قطره  اشک میاد پایین انگار بقیه شون پشت سد ایستاده باشن یکهو می ربزن ...دور می شم از ایستگاه ،کاش  کسی نبینه اشکهامو کاش بارون بیاد شر شر... نداشتن چتر بهونه میشه برای  گم شدن اشکهام تو بارون... 

پ.ن :  با محمد رفتم کوهسار همین سفر آخر بود به ایران  ، سراغت را گرفت، گفتم : بنا گذاشتی که از هم بی خبر باشیم ،من تو یه قطاری بودم که راه  افتاد و اون تو  ایستگاه پیاده شد !! گفت : عجب به هیچ کدومتون نمیاومد اینجوری باشید!
من آخرش نفهمیدم ما چه جوری بودیم...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()