دارم دیوونه میشم به سلامتیت ،به خودم  اومدم  دیدم  بی مقدمه شروع کردم به پیچیدن دلمه برگ مو با برنج باسمتی و گوشت و لپه و روغن زیتون و سبزی های خشک که از ایران آورده بودم ... صدای زویا پیچیده تو خونه و من  دلمه می پیچم .نفهمیدم چی شد ، میدونم نیستی ، میدونم نمیایی پس دارم دیوونه میشم که بعد اون همه حرف وحدیث  با این همه فاصله ، باز به عشق تو دلمه درست میکنم و یه لیوان پر آب پرتقال رقیق شده  میذارم تو فریزر که ترگی بشه وقتی میای آماده باشه ... بعدش یه نگاه به ساعت میکنم ...   گفته بودی بوی دلمه تا اون سر دنیا می رسه  و تو را میکشونه حتی از فرسخ های بسیار دور... خیلی وقته که دیگه حتی آشپزی نمیکنم تا چه برسه به عشق ورزیدن...
ای لعنت به من که از یاد نمی برم ترا ،نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()