از فردا سه روز تعطیله ، هنوز دلیلش را نگشتم پیدا کنم باز یه جور فستیوال راه انداختن... ته اش اینه که مست و پاتیل از زیر پنجره اتاقم میخوان رد بشن و من تا صبح خواب نخواهم داشت ...
همین چند ساعت پیش بود تو آزمایشگاه خم شدم از یخچال یه ظرفی را در بیارم دیگه نتونستم از جام تکون بخورم ... حتما عصبیه باز ... دلم نمیخواست تنها باشم، این هفته دلم نمیخواست ، اصلاً هیچ وقت دلم نخواست ... اگر الان تهران بودم سوار ماشین میشدم و میزدم به جاده ...  حتماً چون شب جمعه بود اول میرفتم سراغ مادر بزرگ و بعدشم یه سلامی به احمد میدادم ... چرا من امروز این قدر دلم هوای خونه را کرد ؟ شاید یکی اونجا یادم کرده باز ؟

 این شهر اصلاْ ایرانی نیست ،اگر هم باشن آخر هفته ها اینجا نیستند ،دلم برای فارسی حرف زدن لک زده...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()