yasamin

 

یوسف _ این یاسمینه که اون بالا نشسته  ! دقیقاً خودتی یاسمین!
 من _ چرا ؟ چرا این منم ؟
 _ تنهایش ، فرم بدنش ، موهاش ... اون کلاغ شوم زندگی ! و شاید آخرش البته این داستانه ...اما در کل اون فضا در عین حال زیبایش و دلتنگی اش تویی... آخرش خودکشی تو اون آبه ؟ اون اسکله خط پایان زندگیه ؟
 _ آره میتونه !
 _اون باد  و در عین حال آخرین امید همون ستاره ها هستن با اون ماه ...هوای غریب ایه  نه ؟
بادشو  را رو صورتت حس میکنی ؟ و اون جنگل ته دریاچه چه ترسناکه ! آخرش اینه ...
 _ ولی من خیال مردن ندارم هنوز زوده !
_ خوب این حدسه ، می تونه به آسمون ختم بشه  یا به اون جنگل ، شاید هم یه قایقی  بیاد ، شاید هم پا شدی و رفتی...  

 

 

پ.ن اصلی: من از رو این اسکله سرد و تاریک پا شدم و به راه خودم ادامه میدم چون قرار نیست هیچ قایقی بیاد ...


پ.ن : من نه ناامیدم،  نه افسرده و نه ... اما آدمها آزادند هر جور بخواهند تصور میکنند حتی داداش یوسف که ساعتها میتونه از حرفهای من بخنده و دلش شاد بشه!
پ.ن: اسکله بالا دقیقاً شبیه جایی هست که  حرفها را تو دل آب میریزم به گاه دلتنگی ،اما یوسف اینجا را ازکجا می شناسه؟

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()