غروب یه روز تعطیل زمستون از خواب بیدار میشم ،سردم شده  با اینکه دو تا پتو کشیده بودم رو سرم  یه چایی تازه دم که چند تا گلبرگ گلسرخ که یه روزگاری دست چین کردم بودم از باغچه خونه پدری میره تو قوری و بوی  گل که می پیچه تو خونه بارون شروع میشه و با ضربه هاش به شیشه پنجره  من میرم یه راه دور ...

بارون بارونه زمین ها تر میشه

گلنسا جونم کارا بهتر میشه

تنم یخ کرده و لیوان چای داغ انگشتانم را میسوزه و من سرگردونم تو کوچه باغ خیال بودن ، فقط بودن کنار به پنجره بخار کرده که سرما را پشتش قایم کرده و لیوانی که دستام را گره زدم به کمرش  و بخاری که ازش بلنده و صدایی که دیگه خیلی خیلی دوره ...

 پ.ن : این آهنگ را دلم میخواد بذارمش اینجا یادم کاری بود از axiom of choise اما نشد...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()