به روزگاری آرزویم این بود که به پیری نرسیدم وادع کنم به زندگی ، نشانه پیری برایم موی سپیدی بود که حرمت نداشته باشد ، تن رنجوری که توان حرکت به تنهایی  برایش دشوار باشد و از این قبیل ... روزها ست که سخت گرفتار کار شدم  فرصت برا ی فکر کردن هم ندارم تا چه برسد به نگاه کردن در آینه اما یه اتفاق ساده و به چند ثانیه کافی شد که اولین تار موی سفید را ببینم ، پیر شدم پیر ...  

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()