اول صبح تو رختواب که بودم دستمو دراز کردم و

پرده اتاق زدم کنار و آسمون ابری رو که ديدم... 

 و چند لحظه بيشتر طول نکشيد که اولين قطره های بارون به پنجره اتاقم اصابت کرد و من جون گرفتم...

حيف که من تنهام... حيف که ديگه برای حرکت کردن زير بارون ناتوانم  ...

 ميشه يکی بياد ومنو ببره زير بارون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()