حبيب خدا

رودبار / وقت سحر

برای سحر که بيدار شد نگاهی به عکسهای توی قاب انداخت يا علی گفت و از جا بلند شد سيزده سال بود که پدر و مادرش رفته بودند و اون سحرهای ماه رمضون رو تنهائی سر ميکرد  . امسال حتی از ياسی هم که چند سالی بود ماه شعبان سری ميزد و حالی می پرسيد و به بهانه ای جورابهای دست بافش و کمی زيتون پرورده می خريد و می رفت خبری نشده بود  .... باز هم شکر .... يادش نمی اومد آخرين بار که غذا خورده کی بوده ... چند روز  بود که توی خونه چيزی برای خوردن نبود ،پولی برای خريد هم نبود تازه اگه بود بايد کرايه عقب افتاده چندين ماه را به صاحبخانه می داد  کله سحر دلش گرفت هنوز اولين  روز ماه مبارک بود شايد در رحمتی باز ميشد به خودش دلداری داد  شايد دل خدا به رحم بياد ... خواست از جا بلند بشه ولی ديگه نتونست    دوباره تلاش کرد ...ولی بی فايده بود فقط همينو کم داشت  خواست دخترک همسايه را صدا کنه ولی ديگه صداش هم در نمی اومد اشک توی چشاش حلقه زد و رو  به آسمون  گفت خدا جون.. منکه شکرت کردم ....من که يا مرتضی علی گفتم ... هنوزم مخلصتم بازم شکر ... اينطوری می پسندی به اينم شکر ولی منو رها نکن من هنوز بنده اتم و يه آه عميق کشيد اما ديگه آهش هم بالا نيومد .....

 تهران / وقت ظهر

ياسی  دلش گرفته بود آدم بزرگا  اونو توی دنيای کثيف خودشون گير انداخته بودند  اون قدر گرفتار بی عدالتی شده بود که نمی دونست نيمه شعبان اومده و گذشته  و فريبا  چشم انتظار اون مونده از خودش بدش اومد با خودش گفت : بفرما گل کاشتی حالا چطوری ميخوای بری مهمونی خدا چطوری لقمه های افطاری از گلوت ميره پائين کوفتت بشه که بهتره ..آخه تو هم آدمی  برو بمير بدبخت   سرو کله زدن با اين آدمای پست اونقدر می ارزيد که .... و کيفشو برداشت و راهی شد .... نزديک افطار بود  که رسيد در زد و صدا کرد خاله فريبا کجائی  ولی جوابی نيومد دستش که  به در خورد در  باز شد  دوباره صدا زد فريبا مهمون نمی خوای  جوابی نشيد..... خونه کوچک بود يه اتاق 9 متری يه آشپز خونه 2 متری و يه راهرو وسطش  سرشو گردوند فريبا رو ديد که گوشه اتاق افتاده  ترسيده بود با خودش گفت   نکنه دير رسيدم نکنه نشه دوباره .... دست گذاشت روی گردن فريبا... هنوز نبضش ميزد ... اون تو بغل گرفت به راحتی که تونست بلندش کنه گريه اش گر فت می دونست ديگه از اون چيزی نمونده گذاشتش توی ماشين بطرف بيمارستان ....

چند ساعت بعد  وقتی فريبا بهوش اومد  ياسی رو که ديد گفت: شکرت خدا گفتم هنوز بنده اتم   مهمون حبيب خداست  شکرت  شکرت   

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()