زن توی ماشين که نشست از زور خستگی روی صندلی عقب رها شد و از پنجره به بيرون خيره شد و توی فکر رفت ... زن وشوهر جوانی که کنار او نشسته بودند هم در عالم خودشان غرق بودند مرد چنان زن را در آغوش گرفته بود که انگاری می ترسد که... مرد گفت رنگ پوست تو چنان روشنه که وقتی عکس سياه و سفيد تورو انداختم  انگار که عکس ماه رو گرفتم .... و زن با خودش فکر کرد يه قولپ حسرت !!!! و دلش پر کشيد برای شنيدن يه جمله قشنگ شماره گرفت ... سلام عزيزم  خوبی ... صدای مرد شنيده شد بد نيستم خوب شد زنگ زدی می خواستم تماس بگيرم که منتظر نمانی و شامت بخوری آخه من امشب هم جلسه دارم و دير می آم خب کاری نداری زن همراهش را خاموش کرد و در سکوت فرو ريخت....

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()