بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .....

حالا ديگه دارم اين شعرو از حفظ ميشم... اما فايده اش چيه تو که نيستی  تا با تو کوچه باغ اون ده تو شمال در دل تاريکی شب  قدم بزنيم و چاشنی گپ های رفاقتی مون چند بيت شعر باشه و صدای بارون ...

نمی دونم اين  تويی که نيستی يا من ؟ولی چه فرقی ميکنه دل تنگی هامون  که سر جاشه..

 من خيلی عوض شدم يا تو ؟نمی دونم ولی ديگه دلم برات نمی تپه .. ديگه چشم انتظار اومدنت نمی مونم... تو جاده که ميری همراهت نيستم ...خيلی بده مگه نه ؟

 ديگه شعر تو برام رنگی نداره ...

ديگه شوقت آهنگی نداره

چی شده که هی ميگی

دلت برام تنگ شده!!!

 مگه عشق و عاشقی زوره !!!!!

ستاره کم مونده سه ساله بشه  و من هر بار که می بينمش يادم مياد که تو در جا زدی ... ترسيدی و شايد خيلی چيزای ديگه که من تو کتم نمی ره و رفت ...

ولی ديگه چه فرقی ميکنه !!!! تو عاشق موندی همين کافيه از نظر تو هميشه همين کافی بود مگه نه ؟

 

   

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()