دخترک تنها بود مثل هميشه

 هنوز دخترکی بود که تنها شد سالها گذشت و باز هم تنها بود  ...

 داره ميانسالی رو رد ميکنه اما هيچ فرقی نکرده بازم تنهاست با خودش زمزمه کرد : 

لعنت به اين همه تنهايی ....مگه ميشه کاری کرد مگه از دست من کاری برمياد... توئی که اون بالا نشستی  و تماشا ميکنی خوش ميگذره منو درمونده ببينی!!! کيف ميکنی هان !!!!آخه مگه من چيکارت کردم .. من هر چه  کردم که به خودم بد کردم  حالا داری مجازات ميکنی..... تو هم مثل بقيه بودی من نمی دونستم ؟ 

دخترک تنها بود مثل هميشه

شب شد و غمهای لعنتی تو دلش نشست  مثل هميشه

خواست که بسوزه  گفت اين يه کارو که خوب بلدم شمع رو روشن کرد و دور شمع چرخيد و چرخيد کلی با اون حرف زد .... اشکاش هم که ريخت آروم نشد خواست شمع رو نوازش کنه دست برد تو شعله اون و گفت ببين من می سوزنمت يا تو منو می سوزونی  باشه ؟

 دخترک تنها بود مثل هميشه

 ديگه درد  معنی نداشت... آخ که نوازش شعله چه حالی داشت!!!!

رقص شعله رو که ديگه نپرس!!!

ديگه تنها نبودند ...

اما دخترک  تنها نبود که می سوخت ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()