نفس نفس ميزد دست برهم ميکوبد آن گونه که گويی ميخواهد تمامی خشمش را بر سر کسی( و شايد خودش)بکوبد اما ... از کوره در رفتن عادتش نبود  صبر هم که اصلاْ حرفش را نزن...  پس بايد چکار ميکرد ؟

 تصميم گرفت راه برود و با هر قدم خشم و نفرتش را به دل زمين بفرست اين هم راهی بود ..رفت و رفت  محکم و استوار قدم بر می داشت ساعتها گذشت اين همه خشم !!!! تمامی نداشت . به آدمهای دور و برش نگاه نمی کرد و فقط راه می رفت. هوا تاريک شد... شب شد به در  خانه رسيده بود (۳۰ کيلومتر !!!!!!!! )کليد در قفل چرخيد و او خودش روی زمين رها کرد  و ته مانده خشم در دل خواب گم شد ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()