تو شهری که من یه روزی فکر میکردم که دارم زندگی میکنم یکی بود یه روزی که رنگ عشق رو می شناخت  به آدما به اندازه دلشون نزدیک بود اما قبل از اینکه من بشناسمش از این دیار رفته بود روز اول که دیدمش من اون رو و او منو شناخت اما خواستیم که به خودمون دروغ بگیم  و گفتیم ...تا دیدار بعد که من خودمو با اون شناختم و اون خودش بود همونی که میشناختمش !!!

و زندگی رنگ خودشو نشون داد اما اون رفته بود و من توی شهری پابند شده بودم که هواش دیگه حتی عطر اونو نداشت  ...

 ولی حالا همیشه از اون سر دنیا هم که شده وقتی تو دلم صداش میکنم زنگ میزنه میگه خوبی؟اوضاع رو به راهه ؟

 شاید اگه اونم همین دروبرا بود داد هم می زدم صدامو نمی شنید ؟

این طوری خواستم بهش بگم که چقدر برام عزیزه حتی اگه اون ندونه که  من یه وبلاگ دارم که  گه گاهی برای دلم و برای اون می نویسم

هنوز  بهش نگفتم شاید نخواستم بدونه بعضی وقتا چقدر پریشونم

   وقتی تو که بیایی اینجا   اینو بدون  که برای من عزیزی اون قدر که حرف دلمو میخوونی ... شایدم یه روزی بخونی

آروم شدم ...کمی گریه  کمی نوای سه تار

یه شمع که اتاقکم رو روشن کرده  و تو که از اون ور دنیا بمن سر میزنی

 و تنهایی منو  پر نور  و روشن میکنی  ...خوبه هنوز برای این که بهت بگم دوستت دارم دیر نشده   خوبه که تو رو دارم و خدایی که صدای منو به تو می رسونه  ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()