شازده کوچولوی من

من يه جايی که نبايد اهلی شدم نفهميدم چی شد؟ چه وقت اومد؟  چه وقت رفت؟ ولی دلم منو با خودش برد؟ نه نبرد. آتش زد ؟نه نمی دونم اما من هستم  ولی نيستم با خودم يا بی خود نمی دونم ... حالا همه چيز منو ياد اون میاندازه رنگ آسمون

اشک های  روی گونه هام  نسيم

بارون و گل و گرما و سرما ترس خنده جسارت ديونگی ديونگی هام   آره همه چيز

و من نمی دونم بايد اين همه دلتنگی چکار کنم

 عاشق نشدم اينو می دونم

 توی اين زندگی همه هستند 

همه چيز هست غير از من 

 غير از  خودم   

 من آدرس خودمو گم کردم

 من توی اين همه دلتنگی گم شدم

 و من دارم از دست می رم  ؟ نه از دست رفتم  آره خيلی وقته سالهاست که رفتم !!!

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()