اعتقادم متزلزل و سست

 ايمانم در رهگذر طوفان عصيان

 و دلم در گرو  تو که مرا هر دم به خود ميخوانی

 پايم در بند و ناتوان از هر گريزی که از تو فقط به تو ميتوان گريخت

 بار سنگين بر دوش و خسته

 از زير آوار معصيت ها سرک می کشم به زندگی

 بخواهم هم نمی توانم برخيزم مگر تو ياری کنی

ياريم ميکنی ؟

يا به خود رها خواهی کرد اين آشفته حال هميشگی را ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()