بی صدا گذشت...

به اندازه همه روزهای عمرم دلتنگم ...

پ. ن 1    : امروز 14سال گذشته از مرگ تو که صادقانه باور  داشتی  من اونقدر خوبم که تو  میتونی منو از دوستانت ، که به تعداد انگشتای یه دستت هم نبودن، بدونی   ومن یه این می بالیدم هر چند که تو هم نمیدونستی من چه آدم بدی هستم ... شرمنده که سالی گذشت و من بر مزارت گذر نکردم  ، احمد برادرم ، دوستم ، استاد دلتنگ لبخند مهربونتم که حتی روی سنگ مزارت هم حک شد که رهگذر ها هم بی بهره نمون از بی نهایت مهربونی تو ...

پ.ن 2: خوبم؟ نیستم، داغونم ، از بیخ وبن  بهم ریختم ، بازم بگم ؟ اگه این بغض سگ مصب بذاره  ...دلم برای یاسی تنگه که یه روزی صاف بود و بی شیله پیله ،دیندار بود و خدایی داشت اما یه روز که نمیدونه کی بود و کجا  بقول یه دوست بقچه ایمانشو جا گذاشت ، بعد اون روز تنهایی سهم همیشه زندگیش شد..

پ. ن 3:  من یه موقعی فکر می‌کردم یه گهی می‌شم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خورده‌ای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون...اینو حمید هامون گفته بود مگه نه؟

/ 5 نظر / 5 بازدید
طاها بذری

یعنی دور انداختن خدا و دین تا این حد تاثیر منفی دارد؟ اینقدر آدم را تنها می کند؟ من که اینطور فکر نمی کنم. خدا را که کنار می گذارند باید جایش را هم پر کنند تا این حس ایجاد نشود. ورنه همان بهتر که خدایی در دل داشته باشی و تنها نباشی. شاید باید زندگی را در جایی دیگر جستجو کرد. در تفکری دیگر. در نگاهی دیگر.

میثم یوسفی

مرسی از شما. این هم حمید هامونه.. خودشه! " کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و پاره پوره ی خود را" لینک هم لطف شماست

بدخط

سلام یاسمین جون. غصه نخور. همه یه روزی عزیزانشون رو از دست می دن. منم یه جورایی بین زمین و آسمون آویزونم. لینکت کردم. موفق باشی گلم.[ماچ][گل]

بدخط

راستی ! حمید هامون کیه ؟ [سوال]

حمیرا

مرسی خانوم گل[گل] با اجازه منم لینکیدم![چشمک]