چرا تنها تو؟

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
*
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم!
.......................
*
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!

با این شعر باز هم  یادت کردم ای لعنت به من!

پ.ن شعری از نزار قبانی(1988-1922) شاعر عرب

/ 4 نظر / 5 بازدید
پندار

اوه. این شعر رو به نظرم باید یه شاعر مذکر گفته نه؟ شایدم یه مونث لزبین. [سوال]

بدخط

سلام یاسمین خانوم. شعرت خیلی قشنگ بود. مخصوصا اون قسمت اولش. پیش ما بیا.................[ماچ][بغل] [گل][نیشخند]

yasamin

پندار عزیز نزار مذکر بوده...