غروب یه روز تعطیل زمستون از خواب بیدار میشم ،سردم شده  با اینکه دو تا پتو کشیده بودم رو سرم  یه چایی تازه دم که چند تا گلبرگ گلسرخ که یه روزگاری دست چین کردم بودم از باغچه خونه پدری میره تو قوری و بوی  گل که می پیچه تو خونه بارون شروع میشه و با ضربه هاش به شیشه پنجره  من میرم یه راه دور ...

بارون بارونه زمین ها تر میشه

گلنسا جونم کارا بهتر میشه

تنم یخ کرده و لیوان چای داغ انگشتانم را میسوزه و من سرگردونم تو کوچه باغ خیال بودن ، فقط بودن کنار به پنجره بخار کرده که سرما را پشتش قایم کرده و لیوانی که دستام را گره زدم به کمرش  و بخاری که ازش بلنده و صدایی که دیگه خیلی خیلی دوره ...

 پ.ن : این آهنگ را دلم میخواد بذارمش اینجا یادم کاری بود از axiom of choise اما نشد...

/ 7 نظر / 6 بازدید
مهرداد

صور خیال و تغذیۀ درون! مگر گرسنه نیستی؟ اهل نظری که بخواهد چشم اندازی از ایران را به تصویر بکشد، هرگز نخواهد توانست خود را از چنگال تاریخ این سرزمین کهن برهاند. صدای آرام پای تاریخ، آوای جاویدانِ پای خفتگان است. آوای پای خفتگان هرگز نمی خسبد. جز اهل نظر کسی صدای گام های تاریخ را نمی شنود! با این همه، رد پای تاریخ که به هر شهر و محله ای که سر زده است از خود ردی نهاده است. در کنار گلدسته ها و مناره ها. مانند آن سرو برومند ابرقو، که روزی ابر کوه بود.

مهرداد

سلام کم سعادت دیدار نوشته های زیبای شما شدیم دوست خوبم

مهرداد

جز آن سروی که زرتشت پیامبر آن را از بهشت آورد و به دست خود در کشمر بهشت و سرو دیگر زرتشت در فرومند، سرو پیرعمر یا میرعمر در سنگان، سرو قم، چنار طاق بستان، کنار دهکدۀ توریان در قشم، چنار راه دهکدۀ بندره به پاوه و چنارهای بابل و ساری و امام زاده نور گرگان و امام زاده صالح در تجریش و چنار جماران، سرو خوش بالای دیگری داریم در ابرقوی ابرکوه، همان شهر معماران و شهر بادها و بادگیرها، که چون فوارۀ سبزی از زمین برشتۀ ابرقو برجوشیده و تارک بلند خود را در سینۀ آسمان فیروزه ای فرو هشته است.

مهرداد

از پای زنجیر عدل انوشیروان. از پای آن چنار. از دشت مرغاب. از سایه ی آن سرو صبور. از دزفول و از پاوه. از چاله هرز تاریخ. از نزد کاوه. تو از بیستون می آیی. با صدای تیشۀ هزاران فرهاد. تو از اسبریس های ترکمن صحرا می آیی. و از سرزمین تک درختان بیشمار. پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبر الله اکبر طنین خواهند داشت. بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند. در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا قلبِ جادوییِ تو! زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد: کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید. چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!

مهرداد

بدرود تا مجالی و سرانجامی دگر اگر خدا خواهد و دهد

نهانخانه

كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني