روزگار سیلی میزند به گونه های خیس من

بابا لنگ دارز من قد بلند و چهار شونه است ،موهای جو گندمی اش حکایت پائیزه ، هرچی بپوشه بهش میاد مخصوصاً رنگ خاکستری با پیراهن آبی روشن ،بوی عطرش منو وسوسه میکنه  ...مطمئنم سرگذاشتن رو شونه مهربونش آرومم میکنه ، وقتی بیاد ... 

 وقتی بیایی گله خواهم کرد ایام نبودنت را
 دلم هوای ترا دارد هر دم افطار ماه رمضان
 که بوی نان داغ می پیچد در کوچه ها
 غبطه میخورد دلم به حال زنی
 چشم براه مردخانه اش
 همو که پرده لبخندی
 بر مصائب بیرون خانه کشیده است
مبادا که ترک خورد نازک آرای خیال همسرش
 به عزتش اگر که بیایی
بهای تمام نانها را به شاطر خواهم داد
که بوی نان گرم به سفره هر خانه ای
 حکایت مردانگی ات را ترنم کند مرد من

روزگار سیلی میزند به گونه های خیس من و بیاد میاورم که زمان مرهمی نشد...

/ 1 نظر / 6 بازدید
yasamin

امروز تو ذهنم دور میخورد از کله سحر ! از مرد لاغر همون قدر بدم میاد که از کچل ها، با خودم کلنجار می رم مثل همیشه ...